وقتی که برق بخصوص در ساعت های ابتدائی شب می رود آدمی همچون پرنده ای می شود که در قفس محبوس شده و آرزوی آزادی دارد ؛ همچون پرنده ای به دور خود می چرخیم اما امکان انجام هیچ کاری را نداریم یک نوع فلج شدن در کمال سلامتی به سراغمان می آید
با وجود مشکلاتی که در نبود برق ایجاد می شود ، نعمتی در این محرومیت اجباریست و آن سکوتی است که به یکبار بر خانه های هم جوار، محله حاکم می شود حتی صدای دزدگیر اتومبیل ها نیز به گوش نمی رسد تنها روشنی کوچه ها نور آسمان است که گاه حتی مهتاب هم نیست و تنها با نور ستاره گان کوچه های تاریک روشن می شوند و سکوت است و سکوت و آرامشی که در این محرومیت نصیب کوچه های درهم و شلوغ می شود ،
آرامشی که هیچ گاه نمی توان آن را در این شهر پر هیاهو برای ثانیه ای یافت حتی در نیمه های شب نیز از این آرامش خبری نیست و اگر هم سکوتی بر شهر حاکم شود نور چراغ های شهر با تاریکی شب هم خوانی نداشته و چشم را می آزارد
اما در این تاریکی اجباری سکوتی مطلق بر کوچه ها حاکم می شود که این تاریکی و آرامش وحشتی به همراه نداشته هر چه هست آرامشی است دوست داشتنی.
این بار خاموشی را این گونه بنگریم قطعا خواهان خاموشی در شب خواهیم بود...
دل نوشته امروز : اعجازها رخ میدهند، اگر باورهای ناصحیح بشکنند (ادیسون)

